یا که با خوردن آجیل و خوراک
بگذرانیم آنرا
هیچ میدانی آیا
ساعت بعد چه درسی داریم؟
زنگ اول دینی
آخرین زنگ حساب!
" زنده یاد سلمان هراتی"
دینگ دینگ۱) کامنت دونی وب کیا کوچولو خودش مشکل داره دوستان ... لطفا به گیرنده های خودتون دست نزنید![]()
دینگ دینگ۲) * میدونی الان کجاییم... میدونی الان کجاییم ... تو جاده شمالم..... تو جاده شمالم![]()
![]()
نرفتی تا حالا اینجا....... ساکتو ببند همین الان بروووو.... چون آخه همچین جایی رو اگه از نزدیک نبینی ضرر کردی
....... ماسوله است دیگه بابا....



امضاء : لنگه کفش
زندگي،درست هنگامي كه انتظارش را نداريم، برايمان نبردي تدارك مي بيند كه شهامت مان را بيازمايد،و اشتياق مان را براي تغيير
پائولو كوئيلو
دینگ دینگ) عجب خور مالوهایی

امضاء: لنگه کفش
منم گفتم چی بهتر از امروز .... واقعا چی بهتر از امروز ...
این عید بزرگ بهتون تبریک میگم... خوش به حال هر کی مشهد هست و.... رفته حرم امام رضا(ع)....![]()

واقعا خوش به حال کسی که این روزا.. زیارت امام رضا (ع) نصیبش شد

این شعر بخون ببین چقد قشنگه....
شاعر : علی انسانی
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو /سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو
تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم/ آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو
من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام /یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو
پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد /هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو
گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم /من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟
سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام /من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟
حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین /جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو
من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام / اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو
دینگ دینگ۱)کیا کوچولو اگه رفتی حرم امام رضا.... از طرف همه ی ما ها نائب الزیاره باش ... دعا برای دوستای وبلاگی یادت نره![]()
دینگ دینگ۲)این کامنت دونیت بعد چن روز آپ .... باز نمیشه.... نمی دونم چرا؟؟.... یهخورده روغن کاری فک کنم necessary باشه![]()
دینگ دینگ اضافه) هوای اینجایی که دارم با شما اسپیک می کنم اینقد غمگینیه...فک کنم می خواد بباره.... خوش به حال کسایی که امروز آسمون صاف و آفتابی وبدون ابر دارن![]()
امضاء: لنگه کفش
عکسها : پسر خاله کوچیکه لنگه کفش
راستش در مورد" فریدون فروغی" من چیز زیادی نمی دونستم... وقتی در موردش سرچ کردم... یه سری مطالب در موردسرگذشتش رو خوندم... دلم یه ذره براش سوخت
مخصوصا اونجا که کیومرث پور احمد درمورد مرگش میگه:«فریدون فروغی برای دومین بار میمیرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که میخواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت
یه چیز دیگه هم تا حالا نمی دونستم بهتر که شما هم بدونید .(. البته قدیمی ها که مطمئن میدونن برای دوستای جدید عرض می کنم... )
اسم وبلاگ کیا کوچولو از یکی از شعرهایی هست که فریدون فروغی خونده
چون سایه های بی امان
بازیچه ی دست زمان
دراین دنیا ماندم چنان
افسرده وحیران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجیر,بردست و پایم
از پنجه ی تقدیر من کی رهایم
ای که تو, دادی جانم
گوبه من, تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر,بردست و پایم
از پنجه ی تقدیر من کی رهایم.
سال ۱۳۲۹ متولد شد.. تنها پسر خانواده بود .. سه تا هم سیستر داره( خوندم تو وکی پدیا آبجی هاش هم اکنون در قید حیات هستند)
همه ما هفت سالگی میریم کلاس اول ... فریدون فروغی " حواننده ملی ما" شیش سالگی رفت مدرسه درسشو ادامه داد تا دیپلم علوم تجربی رو گرفت
۱۶ سالگی .... موسیقی رو به صورت جدی شروع کرد
۱۸ سالگی یه شکست عشقی داشت.. همین باعث شد که مدتی کوتاه از موسیقی کناره گیری کنه
۱۹ سالگی صاحب کارباره کازابای شیراز از او و همکارانش برای اجرا در اون مکان دعوت می کنه
راستش یهخورده تو حساب و جمع تفریق ضعیف هستم . اگه اشتب زدم شما بهم بگید. ولی اینطوری که حساب کردم...
۲۰ سالگی ... تبدیل میشه به خواننده بلند آوازه کلوپ های قدیم.. و ستارهٔ صحنهٔ کافههای معروفی چون مارکیز وکاکوله( چه اسمایی!!) بدل شد
۲۱ سالگی .... دو ترانه به نامهایی" آدمک "و" پروانه من" می خونه... آدمک همونیه که شعرش رو بالا نوشتم
۲۲ سالگی ... با گلی فتوره چی آشنا میشه باهاش ازدواج می کنه
۲۳ سالگی .. یه شعر میخونه به نام نماز ... همین شعر باعث میشه که از طرف ساواک باز خواست بشه
۲۴ سالگی ... طلاق میگیره از همسرش ( وای چقد زود از هم جدا شدند... بعد دو سال زندگی به این نتیجه رسیدن که با هم تفاهم ندارن .. چقد بد!)
۲۵سالگی .. دومین البومش به نام "یاران " ینی سال ۱۳۵۴ به بازار عرضه می کنه... اولین البوش چرا نگفتم من... اولین البوش رو اون زمانها که از همسرش جدا شده بود به نام "زندون دل" روانه بازار کرده بود
۲۷سالگی ....بعد دو سال ممنوعیت( آخه دو سال نذاشتن بخونه .. یه ترانه خوند در مورد رژیم شاهنشاهی به نام سال قحطی) دوباره فعالیتش رو شروع می کنه... تو همین سال آلبوم "سال قحطی " روانه بازار کرد... همین سال هم پدرش فوت کرد بر اثر بیماری ذات الریه
۳۲ سالگی ..... باز دوباره فعالیت کردن او ممنوع شد... راستش چرا و چطور شو متوجه نشدم
۴۴ سالگی .. با سوسن معادلیان ازدواج می کنه.. همین ازدواج تحول مثبت و فعالیتش رو دوباره از سر میگیره
۵۱ سالگی ... تو خونه خودش تو تهرانپارس فوت می کنه
او را در روستای قرقرک اشتهارد کرج در کنار برکهای کوچک، در سایهٔ کوهی بزرگ و در آرامشی که سالها انتظارش را میکشید به خاک سپردند
روحش شاد
دینگ دینگ۱) کم کاستی های این پست رو ببخشید... این اپ برا من خوب بود.. چون خیلی چیزا در مورد این خواننده دستم اومد![]()
دینگ دینگ۲) خیلی وقت بود که اینجا آپ نشده بود.. شاید یک ماه... من داشتم آرشیوای قبلی کیا کوچولورو نگاه میکردم... دیدم تو سالای قبل هم دوستاش همیشه تو دیر آپ کردن وبش همیشه شاکی بود...![]()
![]()
دینگ دینگ۳) این شاخه گل آفتابگردون( بقول قدیمی ها آفتاب چرخون
) هم تقدیم به شما.. دعبا نگیرید... همین یه شاخه نیست بابا... بازم هست.. اونا نیگا.. تو عکس معلومهه
دینگ دینگ اضافه: هم نداریم... هر دینگ دینگی که توش تو مایه های تشکر واینا باشه پاک می کنم![]()
امضاء: لنگه کفش
دینگ دینگ کیاکوچولو:.......................................
..........................................................................
........................................................................![]()
این نقطه چینا جای تشکر بود. قول نمیدم ولی سعی میکنم خودم جواب کامنتاتون رو بدم.
سلام
مبینا یک ماه اینجا بود. بد نگذشت. روز بروز داره قد بلندتر میشه. مامانش اینا جمعه اومدن تا ببرنش. یک شب هم اینجا موندن. محمد دادا خیلی شر شده. دیگه هیشکی جلودارش نیست. مورچه عاشق ماشینه. شب ماشینش رو هم با خودش میبره تو رختخواب و تا صبح هی بیدار میشه و چک میکنه که ماشینش سرجاش هست یا نه.
دینگ دینگ۱: امروز تولد یکی از قدیمی ترین دوستای وبلاگیمه. البته باید بگم اولین خواننده وبلاگش هم من بودم. انگار همین دیروز بود.یادش بخیر. تو وبلاگ اولش(که قالب آفتابگردون داشت) اسمش بود little memol و واسه منم همیشه ممول کوچولویه، ولی شما میتونید سمیرا یا خانم نکویی یا سمیا نیکیا و هرچیز دیگه ای که دوست دارین صداش کنین. تولدت مبارک. ببینم هنوزم اخم میکنی؟ واسه تبریک میتونید به وبلاگ برای امروز،فرداو همیشه ام سر بزنید.
و اما یه تولد دیگه هم هست. این یکی هم از دوستای قدیمیمه. یه شاعر کم کار. البته شاید بهتره بگم مارو قابل نمیدونه از شعراش استفاده کنیم. زهرا تنها شاعر شبها آبجی گل خودم صاحب وبلاگ ((شبانه بیا به شب شعرم))
دینگ دینگ۲: حالا که این آپ شده تقویم تاریخ یکی دیگه هم بگم. امروز سالروز شهادت شهید رجایی و باهنر هم هست. دوتا از بزرگانمون که خیلی چیزا رو در موردشون نمیدونیم. منم نمیخوام اینجا چیز زیادی در موردشون بگم. شاید بعدها بیشتر در موردشون اینجا بنویسم. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که شهید رجایی اوایل انقلاب وقتی که سفارت آمریکا توسط دانشجویان تسخیر شده بود بعنوان نخست وزیر بهمراه گروهی سیزده نفره راهی اجلاس سازمان ملل شدند. توی این گروه افرادی مانند بهزاد نبوی(بعنوان وزیر مشاور) و مصطفی تاج زاده بودند. حالا اینها کجایند؟!
اینم یه سخن از رجائی:
((حزب الله آن هایی هستند که گمنام ، بی توقع ، بی ادعا هم در میدان نبرد حاضرند و جان خودشان را تقدیم می کنند و هم در کارخانه پاسی از شب گذشته ، تلاش می کنند ، در پشت میز آن قدر کار می کنند که فرصت و ساعت به آن ها سرزنش کند.))
دینگ دینگ۳:
خوش باوران زحمت کشان در خوابند
شب به دستان بت پرستان بیدار
ای جانبازان رزمندگان اکنون کجایید
انسانی مرد
انسانی رفت
آزادی کو
یکی آمد با پتک سیاه پرواز را کشت
ای طلوع خونین از شب تو بگریز
صبح خونبار در خون من با نور آمیز
هم خاک من هم وطنم یک دو برپاخیز
شب فرو ریز با نور آمیز ای هم صدا
تو دستات خورشید بر لبهات امید
بر دشمن بستیز بر دشمن بستیز
خوش باوران زحمت کشان در خوابند
شب به دستان بت پرستان بیدار
ای جانبازان رزمندگان اکنون کجایید
انسانی مرد
انسانی رفت
آزادی کو
یکی آمد با پتک سیاه پرواز را کشت
ای طلوع خونین از شب تو بگریز
صبح خونبار در خون من با نور آمیز
هم خاک من هم وطنم یک دو برپا خیز
شب فرو ریز با نور آمیز ای هم صدا
تو دستات خورشید بر لبهات امید
بر دشمن بستیز
تو دستات خورشید بر لبهات امید
بر دشمن بستیز بر دشمن بستیز بر دشمن بستیز
ما کشتیمش.چندسال گذشت.هنوز باورنمیکنم حسین رفته باشه.آخه اون که کاری به کار کسی نداشت.تو تنهایی خودش,توی همون عالم کودکانش,سیر میکرد.تازه با شعرهاش آشنا شده بودم و از افکارش خوشم اومده بود که شنیدم به خواب رفته.چه مرداد شومی بود:
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
زندگی در نظر او با ما فرق داشت:
پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
مرگش هم متمایز بود.میدونست که در یک شب تابستونی مارو با این دنیای ....تنها میزاره:
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد
هنوزم اگه باورت نشده که ما قدرشو ندونستیم باید بگم که جنازشو بعد 3روز تو خونش پیدا کردن.ما اونو کشتیم.از دست من و تو دق کرد.پس بیا حداقل سالی یکبار بیادش باشیم و واسش دعا کنیم....
نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي
عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد

دینگ دینگ توضیحی: متن بالا رو از مطالب قبلیم کش رفتم.
دینگ دینگ۱: هفته پیش یه سوالی ازم پرسیده شد که توش موندم. اینکه چرا وبلاگم مثل قدیما جذاب نیست؟
اولش جوابایی دادم که بیشتر بهونه بودن تا جواب. ولی سوال کننده خودش جوابم رو داد، اینکه مطالبم مثل سابق نیست. یاد روزایی افتادم که بقیه رو راهنمایی میکردم واسه وبلاگ نویسی. بهشون میگفتم که با دلشون بنویسن.
یادش بخیر هروقت دلم میگرفت یا خوشحال میشدم میومدم اینجا می نوشتم ولی حالا از روی عادته که… .
دینگ دینگ۲: اینم از لیست کتابها:حدیث نفس(حسن کامشاد)،بلندی های بادگیر(امیلی برونته)، زن داری وگرفتاری(ابوالقاسم حالت)،بیوتن(امیرخانی)، متن هایی برای هیچ(ساموئل بکت)، خدمتگزار تخت طاووس(خاطرات پرویز راجی، آخرین سفیرشاه در لندن)، نقد توطئه آیات شیطانی(سیدعطاءا… مهاجرانی)، اسطوره عصیان(در مورد چه گوارا)، سلمان پاک و نخستین شکوفه های معنویت در ایران(لوئی ماسینیون، ترجمه دکتر شریعتی)، قرائت های دینی(مهاجرانی) و چندتا کتاب دیگه که دست بچه هاست.
دینگ دینگ۳: احسان(یکی از همکارام) بهم میگه آهنگایی که گوش میدم به رفتارم نمیخوره. آخه تو ماشین معمولا فریدون فروغی گوش میدم.
فقط همینقدر بدونین که تو اداره یه جا بند نمیشم. همش از این اتاق به اون اتاق. بقول بچه ها من نباشم اداره سوت کوره. توش موندن این همه انرژی رو از کجا میارم، خودمم موندم آخه خیلی کم غذا میخورم.
این چندوقته زدم تو خط آهنگای کردی کردستان. بی نظیرن.
دینگ دینگ۴: بقول حیدر ماشین منو از وسایلی که پشت ماشینه میشه شناخت. از کتابها و لباسهایی که اون پشت بهم ریخته ن و معلوم نیست که کی باید برداشته شن.
دینگ دینگ۵: دیشب عروسی دوستم دعوت بودم ولی نرفتم. هرکار کردم نتونستم. دلم گرفته بود، وقتی شادیهای تو خیابون رو دیدم داغون شدم. رفتم خلوتگاه تنهاییام. واسه اونایی دعا کردم که حال رو روزشون معلوم نیست. امیدوارم به میمنت این عید آزاد بشن. عیدتون مبارک
سلام
بالاخره فهمیدم چرا من اینقده تو آپ کردن تنبلم. من یه اخلاقی دارم که بیشتر میشنوم تا بخوام حرف بزنم. یعنی شنونده خوبی هستم. خب این خلقم به وبلاگم هم سرایت کرده وبیشتر وبخون خوبی هستم تا وبنویس خوب.
از همتون ممنونم که نسبت به من لطف دارین و همیشه اینجا سر میزنید و شرمندتونم که دیر به دیر آپ میکنم ولی خودتونم میدونید که زود به زود میام وبلاگتون.
دینگ دینگ1: یکی از قدیمی ترین دوستای وبلاگیم که خیلی ماهه و رو من تاثیر زیادی داشته داره مامان میشه. قراره یه دختر ناز بدنیا بیاره. اسم وبلاگیش ((ری را)) بود. خواهر خوبم همیشه واست دعا میکنم و امیدوارم دخترت اسماء مثل خودت و حتی بیشتر از خودت فهمیده و با کمالات بشه. خیلی خوشحالم کردی که این خبر رو دادی.
دینگ دینگ2: هفته قبل شیشه دستم رو برید و بخیه خورده. ولی زیاد مهم نیست. الان بهتر شده. از دکتره چیزی نگم بهتره. بجای طبابت باید میرفت آمپول زن میشد.
دینگ دینگ3: هفته قبل بجنورد نمایشگاه کتاب بودش با 40% تخفیف. کلی کتاب خریدم.
دینگ دینگ۴: ازش خیلی بدم میومد و همیشه نفرت داشتم حتی از دیدن قیافه ش. بنا به دلایل زیادی که داشتم و دارم. هنوزم قبولش ندارم ولی باید بگم که جمعه گل کاشت. فکر نمیکردم این حرفا رو بزنه. اولین بار بود که پیش بینی هام در موردش اشتباه در اومد.
دینگ دینگ۵: ۱۰روزی میشه که مامان اومده. میگه این بار میخواد تا آخر ماه رمضون بمونه ولی من که چشمم آب نمیخوره بتونه دوری وروجکا رو تحمل کنه.
دینگ:خیلی خوشحالم کردی که خبر پرپرشدنت رو دادی.
خیلی حرفا داشتم که هربار که میخواستم بگم نمی تونستم. امیدوارم هرجا و با هرکی که هستی خوشبخت بشی و همیشه واست آرزوی موفقیت میکنم.
به جز پهنه هایی پر از دود و آتش
به جز سیل کشتار و بیماری و خون
به جز ناله هایی پر از خشم و نفرت
به جز دوزخی واژگون و دگرگون
به جز تندبادی که آهسته خواند
سرود غم خویش در گوش هامون
به جز انتقامی چنین تلخ و نارس
بگو با من ای دل ، چه ماندست با کس ؟
شما ای امیران ، شما ای بزرگان
شما ای همه سرنشینان والا
شما ای همه کاخداران بی غم
شما ای همه جنگجویان دانا
چه نازید بر داستانهای تاریخ ؟
چه بالید بر زورمندان فردا ؟
بمیرید ، زیرا به مردن سزایید
بمیرید ، زیرا که آفت شمایید
از آن بیم دارم که آتش فشان ها
گشایند روزی دهان های خونین
از آن بیم دارم که دریای وحشی
دگرگونه سازد یکباره ایین
همه خانه ها ، شهرها ، کوهساران
فرو ریزد و سوزد از شعله ی کین
ز هم بگسلد آسمان های آبی
فرود اید این گنبد ماهتابی
شگفتا ! درین شامگاهان وحشت
خدایان گشودند بر من دری را
از آن در ، نگه کردم آهسته در شب
به هر گوشه دیدم تن بی سری را
شما ای همه سرزمین های گیتی
رهایی چه بخشید بد گوهری را ؟
ببندید ، چونان که دانید ، راهش
جهان را مبرا کنید از گناهش
زمین می گدازد ز خشمی نهایی
ز خشمی چو تاریکی شامگاهان
خوش آن لحظه ی تلخ و آن روز شیرین
که کیفر دهد خشم او بر گناهان
به تنگ آمدم زین همه کینه توزی
خوشا زیستن در میان سیاهان
که در خاک و خون غوطه ور شد طبیعت
تمدن گر اینست ، کو بربریت ؟
خب یه دونه حدس بزن... همونجوری نرو سراغ عکسای بعدی![]()



یه روز گرم تابستان تصمیم گرفتم برم آرامگاه معین و چن تا عکس بگیرم.... همه دیگه استاد معین معروف میشناسید دیگه... سنبل شهر ماست.... ... معروفترین اثرش همون فرهنگ فارسی معروف به فرهنگ معین... یه عالمه کتاب و مقالهو اثاری که هنوز به چاپ نرسیده داره... خیلی زیاد بود که دیگه اینجا نمی شد نوشت
ویکی پدیا در مورد وفاتش اینطور مینویسه
"محمد معین در پس از بازگشت از ترکیه، در دفتر گروه زبان و ادبیات فارسی دچار بیهوشی۹ آذر ۱۳۴۵ موقت شد. او را به بیمارستان آریا تهران منتقل شد و در آنجا بستری گردید. گفته میشود که در اثر اشتباه پزشک بیمارستان به بیهوشی عمیق(اقماء) چندساله فرو رفت. آشنایان وی را جهت بهبود بیماری در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۴۶ به کانادا منتقل کردند. ولی چون بهبودی در وضعیت دکتر مشاهده نشد، وی را در تاریخ ۱۵ آبان ۱۳۴۶ به ایران بازگرداندند و در بیمارستان فیروز بستری کردند.ایشان در روز در همان بیمارستان درگذشت"
روحش شاد
دینگ دینگ۱) آرمگاه معین بر خیابونه... ینی وقتی می خوای از رشت بری لاهیجان... ازجلوی آرمگاش رد میشی ....یادتون نره
دینگ دینگ۲) چن خط بهت جا میدم توش بنویسی که در چه حالی .... چی کار می کنی ... خلاصه این چن روز که از تابستون گذشت چی کارا کردی ![]()
.................................................................................................................
..................................................................................................................
بسه
!!
یه نیم خط دیگه هم میدم خیرشو ببینی
......................................................
دینگ دینگ۳)ممنون که تحمل کردیدی دوستان
امضاء :لنگه کفش
دینگ دینگ اضافه: این پست رو ویشمستر مهربون لطف کردن و واسم نوشتن. دوباره شرمنده شدم.
دیروز سالگرد شهادت دکتر شریعتی بود و فردا هم سالگرد شهادت دکتر چمران.
به همین بهونه گفتم بیام آپ کنم ولی دل و دماغی نمونده واسه مطلب نوشتن.
دو تیکه از جملات دکتر شریعتی رو مینویسم:
حضرت علی می فرماید: دوره ای می رسد که اسلام پوستینش را چپه تنش میکند. چقدر تعبیر علمی و دقیق و ادبی و درستی است ، برای اینکه پوستین لبای مخصوصی است و بر خلاف لباس هایی که پشت و رویشان خیلی با هم اختلاف ندارد ، پوستین پشت و رویش متضاد با هم است ،رویش بهترین رنگ را از نظر زمان و سبک و سلیقه زمان خودش دارد و بهترین هنرمندان رویش نقش صنعت و هنر به خرج دادند و با الیاف و با نخهای ابریشمی و خوش رنگ رویش نقش به کار بردند و زیبا و جذابش کردند که هر چشمی را به خودش می گیرد در صورتی که پشتش "لو لو خور خوره"ست و بچه ها را با آن می ترسانند. بنابراین اسلام پوستینش را چپه تنش می کند، یعنی اسلام را چنان وارونه اش می کنند که هر چشمی و هر منطقی و هر فکری و هر نسلی تا چشمش برای اولین بار به آن می افتد ،از آن فرار می کند
------------------------------------
او (علی) حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت، حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی. و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصیت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند، هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند، و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند، اما اجازه داد ، زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست، آزادی انسان را پامال كند.

دینگ دینگ۱: مطالب سالهای پیش رو میتونید اینجا بخونید:
http://kia311.blogfa.com/post-70.aspx
یه عالمه تایپ کردم ولی همش پرید. بعد شما گیر بدین که چرا دیر به دیر آپ می کنم، وقتی خود بلاگفا هم مارو نمی پذیره اصرار واسه چیه...
از یکشنبه تا عصر دیروز مشهد بودم. از طرف شرکت رفتیم کلاس. بد نبود. حرم هم واسه همه دوستام دعا کردم و از طرفشون دورکعت نماز زیارت خوندم.(شاید بهتر باشه بگم از طرفتون)
دیروز عصری که رسیدم یه دوش گرفتم بعدش رفتم خیابون. واسه اولین بار سروکله م تو ستادای انتخاباتی پیدا شد(ستاد کروبی). باحال بود. شوروحال بچه ها رو که دیدم یاد روزایی افتادم که واسه خاتمی تبلیغ میکردیم. یاد قدیما. یاد اون شب لعنتی و درگیری با بعضیا...
هنوزم هروقت یاد اون روزا میفتم تنم میلرزه...
خیلی ها انتخاب خودشون رو کردن و خیلی ها هم هنوز دودل هستن. من یکی که به کروبی را میدم بدلایل زیر:
برنامه مدون و روشن، عملگرا بودن، احیاکننده حزب گرایی، اعتقاد به کارگروهی نه فردگرایی و خیلی چیزای دیگه.
کروبی=کرباسچی،باقی،عباس عبدی،محمدقوچانی،عبدالکریم سروش،نجفی،ابطحی،مهاجرانی و خیلی های دیگه. اینا کسایی نیستن که تو رودرواسی قرار بگیرن یا حمایت بی دلیل بکنن. خب فکر میکنم اینا بیشتر از بقیه بتونن ما رو به آرمانشهرمون نزدیک تر کنن.
در مورد خاتمی هم باید بگم به نظر من تو یه معذوریت اخلاقی قرار گرفت و از موسوی حمایت کرد.
خاتمی یه حرفی زد که یا من یا موسوی و توش موند. اگه این آقا نیومده بود و خاتمی کنار نمی کشید نتیجه رای گیری از همین حالا مشخص بود.
دیگه اینکه اولین نفری که خاتمی رو سال۷۶ پیشنهاد داد کروبی بود. اونم وقتی که خیلی از همین به اصطلاح اصلاح طلبان میخواستن که خود کروبی بیاد وگرنه از ری شهری حمایت کنن و میگفتن خاتمی ناشناخته ست.
دینگ دینگ۱: بارزترین شعار خاتمی این بود:((زنده باد مخالف من)). حالا نمیدونم چرا طرفداراش این کارا رو میکنن. چرا بدترین توهین ها و فحاشی ها رو به طرفدارای احمدی نژاد میکنن؟ اینایی که میگن کاندیداشون مرد ادبه... قبول دارم که اونا هم همین رفتارو دارن. ولی طرفدارای هر کاندیدا باید به کاندیدای خودشون نگاه کنن نه به رقیب.
دینگ دینگ۲: اینم از آپ. اگه این روزا آپ نمی کردم واسه این بود که خیلی چیزارو نمیتونم بگم.
شرمنده سرم درد میکنه. شاید فردا چیزای دیگه گذاشتم.
این آپ رو زیادی جدی نگیرین.